نوشته‌های من و‌‌‌ شما


التماس دعای مخصوص

سلام علیکم
سلام خدمت استاد بی نظیر و گرانمایه خودم سید علیرضا واعظی
به حق که الطاف شما از یاد نخواهد رفت و باید گفت (تو با من چه کرده‌ای که از یاد نمی‌روی )
و صد حیف و دو صد حیف که در حال حاضر از دیدار روی شما محرومیم ولی آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید.
به خودم گفتم که عرض سلامی و دعایی داشته باشم به مهربان‌ترین معلّم و تبریک به مناسبت ماه مبارک رمضان و روز معلّم.
در کتاب عوال لئالی از رسول اکرم صل الله علیه وآله و سلم نقل شده که فرمودند:
من تعلمتَ منه حرفا صرتَ له عبدا. از هرکس گفته‌ای آموختی بنده‌اش شده‌ای
ما زیر پای تو هستیم نظری بزیر بنما
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عُمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم
التماس دعای مخصوص ـ 12 اردیبهشت 1399
سیّد محمّد حسین لواسانی (دانش آموز سال 83/84)


آوای سید رسول ...

سلام بر استاد گرامی و خلاق من!
معلّم پنجم ابتدایی من، کسی که بسیار چیزها از او آموختم و نام و یادش یقیناً تا ابد در ذهن من حک شده‌است.
کسی که با وجود گذشت ۱۰ سال هنوز آوای سید رسول او در ذهن من طنین انداز است...
کسی که به من آموخت اگر اشتباهی را مرتکب شده‌ام دلیلی بر پنهان کاری آن نیست... شجاعت را به من آموخت!
بسیار بسیار دلتنگ هستیم حضرت استاد...
امید است بعد از گذر از این شرایط فعلی، بتوان روی ماه شما را زیارت کرد...!
12 اردیبهشت 1399 ؛ شاگرد همیشگی شما سید رسول هاشم آبادی دانش آموز سال 88/89


مشتاق دیدار ...

سلام به بهترین استاد زندگیم ...
خیلی وقته که می‌خواستم حضوری بیام و دوباره کلاس دوست داشتنی رو از نزدیک ببینم و تمام خاطرات خوب و هیجاناتم رو به یاد بیارم، اما حیف در حال حاضر به خاطر شرایط، فرصت نشد تا این که به ذهنم رسید توی اینترنت دنبال کلاس دوست داشتنی‌ام بگردم و با کمال ناباوری پیداش کردم.
من دانش آموز سال تحصیلی 86-85 کلاس دوست داشتنی مدرسه امام حسین (علیه‌السّلام) بودم.
مورد علاقه‌ترین کتابم مجموعه نیکولا کوچولو و قصه‌های من و بابام بود.
کلاس دوست داشتنی به اندازه‌ای خاطره‌ی خوب برای من ساخته که تا هم اکنون در 25 سالگی و هم تا آخر عمرم فراموش نخواهم کرد.
خیلی دوستتون دارم استاد و مشتاق دیدار.
یا علی ـ 12 اردیبهشت 1399 محمّد صالح مدرس دانش آموز سال 84/85



کلاس موزی

زنگ تفریح توی دفتر مشغول استراحت و چای خوردن بودم که یک دفعه بوی موز تمام فضای دفتر را پر کرد!
فکر کردم شاید کسی موز می خورد!
آقای مدیر گفت: چقدر بوی موز می آید! و همه همکاران تایید کردند.
خیلی عجیب بود بوی موز هر لحظه تندتر می‌شد یکی از همکاران گفت: شاید یکی آدامس موزی می‌خورد!!
همکار دیگری گفت: شاید یکی شکلات موزی می‌خورد؟
خلاصه بوی موز معمّایی شد و هر کس سعی می‌کرد این معمّا را یک جوری حل کند، تا این که زنگ کلاس خورد.
هنگامی که از دفتر بیرون آمدم متوجّه شدم بوی موز فقط فضای دفتر را پر نکرده‌است بلکه تمام فضای سالن مدرسه پر از بوی موز شده‌است! به سمت کلاس رفتم، هر چه به کلاس نزدیک‌تر می‌شدم بوی موز تندتر می‌شد. وارد کلاس شدم . همه چی برایم روشن شد...
بچّه ها با خوشحالی به من گفتند: « آقا زنگ تفریح، ما به کمک هم میزها را تمیز کردیم.»
گفتم: « لابد با اسانس موز؟»
بچّه ها یک صدا گفتند: « نه آقا با این اسپری شیشه شور که بوی موز می‌دهد! »
یکی از بچّه‌ها که بلبل زبان‌تر از بقیه بود، اضافه کرد: « کولر را هم روشن کردیم که بوی موز را ببرد! »
خندیدم و گفتم: « بابا این که شیشه شور نیست! اسانس طبیعی موز است! »
یکی از بچّه‌ها بلند شد و گفت: « آقا ما چه می‌دانستیم، فکر کردیم هر روز یک جور شیشه شور جدید تولید می‌شود و این یکی هم شیشه شور موزی است!! »
همه خندیدیم و کلاس را شروع کردیم...
معلّم کلاس


این اسانس طبیعی را تهیّه کرده بودم و اندکی در دستگاه بخور می‌ریختم تا ضمن ثابت نگه داشتن رطوبت کلاس، کمی هم بوی خوش در فضای اتاق پراکنده شود. باید حواسم به همه چی باشد.


کلاس من

کلاس من یک محیط دوست داشتنی است که در آن همه چیز وجود دارد، همه‌ی آرزوهای من!
ما این‌جا شادمانیم. درس و مفاهیم آن را به راحتی می‌فهمیم چون همه چیز اندازه است. دما، رطوبت، وقت و ...
من و دوستانم به هم کمک می‌کنیم و تولید وقت می‌کنیم تا از فرصت‌هایمان استفاده کنیم.
ما در همه‌ی کارهای کلاس شرکت داریم. من تاکنون چند مسئولیت در کلاس داشتم و در هر کدام سعی کردم به بچّه‌ها خدمت کنم.
اعضای هیئت علمی و انجمن همکاری کلاس، در برنامه‌ها، کمک زیادی برای همه‌ی ما هستند.
من در کلاس یاد گرفتم چگونه با دیگران رفتار کنم و چگونه از وقتم در کنار آن‌ها استفاده کنم.
فعّالیّت‌های علمی ما طبق برنامه، پیگیری می‌شود و مدیریّت برنامه‌ریزی جزء کارهای اصلی ماست.
من در کلاس دوست داشتنی هیچ وقت عصبانی نشدم و از همه مهم‌تر، آرامش داشتم.
ما در این کلاس چیزهای زیادی یاد گرفتیم:
مرتّب بودن، تنظیم برنامه، با هم بودن، دوست داشتن و مهربانی، درست درس خواندن، آشنایی با انواع کتاب‌ها و لذّت مطالعه،
شعر و غزل، ارتباط با امام زمان (ع)، آشنایی بهتر با درس شیرین ریاضی و چگونه حل کردن مسئله‌ها، آشنایی با علوم جدید و آشنایی با میهن عزیزمان ایران.
ما با هم دعا می خوانیم، سرودهای زیبا می‌خوانیم و یک زندگی زیبا را حس می‌کنیم.
وقتی به این فکر می‌کنم که در کلاس دوست داشتنی درس می‌خوانم افتخار می‌کنم و ازخدای مهربان شکرگزارم.
از آقامون متشکرم و دوستشون دارم.
علیرضا عاشوری کلاس پنجم


نظر دادن

نظر دادن درباره‌ی افراد کار بسیار سختی است و اگر قرار است که این کار را انجام دهیم باید سعی کنیم نظرات ما با خصوصیّات اخلاقی آن‌ها یکی باشد.
چیزی را که دیده‌ایم توصیف کنیم نه چیزی را که از دیگران شنیده‌ایم. چون اگر این کار را انجام دهیم و آن خصوصیّتی را که واقعیت ندارد بازگو کنیم مرتکب خطا شده‌ایم و حتی این خطا می تواند موجب تهمت یا دروغ شود.
در توصیفات خود از دیگران نباید بی احترامی صورت بگیرد و سعی کنیم از خوبی های آن‌ها بگوییم.
شهریار غفرانی کلاس چهارم


امروزِ ما

ما امروزه بدون ملاحظه ایّام را می‌گذرانیم،
خیلی کم می‌خندیم ،
خیلی زود عصبانی می‌شویم ،
خیلی تند رانندگی می‌کنیم ،
تا دیر وقت بیدار می‌مانیم ،
خیلی خسته از خواب بر می‌خیزیم ،
خیلی کم مطالعه می‌کنیم،
اغلب اوقات تلویزیون نگاه می‌کنیم،
و خیلی بندرت دعا می‌کنیم ،
خیلی زیاد صحبت می‌کنیم ،
به اندازه کافی دوست نمیداریم،
و خیلی زیاد دروغ می‌گوییم.
زندگی ساختن را یادگرفته‌ایم نه زندگی کردن را،
تنها به زندگی سال‌های عمر را افزوده‌ایم و نه زندگی را به سال‌های عمرمان.
ما ساختمان‌های بلندتر داریم امّا طبع کوتاه‌تر، بزرگراه‌های پهن‌تر امّا دیدگاه‌های باریک تر.
بیشتر خرج می‌کنیم امّا کمتر داریم، بیشتر می‌خریم امّا کمتر لذّت می‌بریم.
ما تا کره‌ی ماه رفته و برگشته‌ایم امّا قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
فضای بیرون را فتح کرده‌ایم امّا نه فضای درون را، ما اتم را شکافته‌ایم اما نه تعصب خود را،
بیشتر می‌نویسیم امّا کمتر یاد می‌گیریم، بیشتر برنامه می‌ریزیم امّا کمتر به انجام می رسانیم،
عجله کردن را آموخته‌ایم و نه صبر کردن را،
درآمدهای بالاتری داریم امّا اصول اخلاقی پایین‌تر،
و و و ...
مصطفی پور محمّدی


برای رسیدن

مامان‌ها و باباها:هر چیز را در اوج خواستن (برای بچّه‌ها)
انگیزه‌ای باقی نمی گذارد ...


درس مهم پدر‌بزرگ

امروز پدر‌‌‌‌‌‌‌بزرگ به من درس مهمّی داد:
ـ پدربزرگ، درباره چه می‌نویسید؟
ـ درباره تو پسرم، امّا مهم‌تر از آن چه می‌نویسم ، مدادی است که با آن می‌نویسم.
می‌خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجّب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
ـ امّا این هم مثل بقیّه ی مدادهایی است که دیده‌ام!

پدربزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا ، به آرامش می‌رسی!
صفت اوّل: می‌توانی کارهای بزرگ کنی، امّا هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می‌کند.
اسم این دست خداست، او همیشه تو را در مسیر اراده‌اش حرکت می‌دهد.

صفت دوّم: باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می‌شود مداد کمی رنج بکشد امّا آخر کار، نوکش تیزتر می‌شود و اثری که از خود به جا می‌گذارد ظریف‌تر و باریک‌تر.

پس بدان که باید رنج‌هایی را تحمّل کنی، چرا که این رنج‌ها باعث می‌شود انسان بهتری شوی.
صفت سوّم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه‌داری، مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی که داخل چوب است اهمّیّت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
سر انجام پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگی‌ات می‌کنی، ردّی بـه جا می‌گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی، هُشیار باشی و بدانی چه می‌کنی.
پروانه بهزادی


مامانی و موش بلا

ساعت 11:30 شبه .
تلفن زنگ میزنه !
درینگ درینگ ...
ـ سلام مامانی چطورید؟
و احوال پرسی گرم و نرم و خوشمزه؛ مثل همیشه! و پس از اون ...
مامانی خانوم با شجاعت ماجرای موشی رو که تو آپارتمانش پیدا شده، تعریف می کنه و از ما راهنمایی می‌خواد.  
می‌گن چه کار کنم تا از دستش خلاص بشم چون ممکنه همه جا رو کثیف کنه.
ـ موش؟ از کجا اومده؟
ـ شاید از باغ منزل های اطراف باشه! البته خیلی بزرگ نیست!
ـ آخه می‌دونید مامانی، این باغ های شمرون رو که خراب میکنن بیچاره‌ها جایی برای زندگی ندارن!
ـ خوب حالا چیکار کردین؟
ـ هر چی پیف پاف زدم اصلاً تأثیر نداشته! اینور و اونور می ره و گاهی هم می‌ایسته و تو چشمام ذُل می زنه و تو دلش بهم می خنده !!!
من که کلّی از کارهای مامانی ذوق کرده‌بودم، گفتم:
ـ آخه مامان عزیز، پیف پاف مال حشراته نه موش ها!
ـ خوب گفتم شاید یه کمی سر گیجه بگیره و من بتونم اونو بگیرم!  
ـ شما بگیریدش؟!!!!!
و من پشت گوشی فریاد می‌زنم ...
ـ بچّه‌ها مامانی می‌خواسته یه موش بگیره!
و همه برای شجاعت مامانی هورا کشیدن ...
بعد از گفت‌و‌گو‌های موشانه، پیشنهاد دادیم که به آتش‌نشانی زنگ بزنن و ماجرا رو بگن تا اونا به کمک بیان!
مامانی می‌گه آخه می‌ترسم آژیر بزنن و همسایه‌ها رو این وقت شب بیدار کنن و نگران بشن و فکر کنن چه خبر شده!
و ما به ایشون اطمینان دادیم که آتش‌نشانی بدون آژیر و با ماشین خدمات ایمنی میاد.
کاش نزدیک مامانی بودیم و می‌رفتیم عملیات موش‌گیری و کلّی کیف می‌کردیم.
فردا صبح وقتی از محل کارم به خونه برگشتم ماجرا را پیگیر شدم و فهمیدم مامانی خانم به آتش‌نشانی زنگ نزده و تنها اقدامی رو که کرده، صبح اوّل وقت، سراغ آقا اسحاق، سرایدار آپارتمان رفته و از او خواسته تا با یک تله موش شرّ آقا موشه رو کم کنه.  
ولی این طور که معلومه، هنوز آقا موشه داره راست راست راه می ره!!


از این که مامانی خانم شجاع، یک شب رو با وجود یه موش بلا، به راحتی خوابیده، خیلی خوشحالیم .  
آفرین به مامان های شجاع !

« معلّم کلاس »