فرهاد می دانست آن روز ، روز آخر سال تحصیلی است.
مادر به مدرسه آمده بود.
منتظر زنگ تفریح بود تا کاغذ و قلمی را که فرهاد خواسته بود، به او بدهد.
فرهاد شعری را که شب گذشته سروده بود، با دقّت زیاد پاکنویس کرد.
وقتی شعرش را به من هدیه می‌کرد ؛ درخواست داشت آن را برایم بخواند ...
من بزرگی او را در لابه‌لای کلمات قشنگش ، دیدم.